محمد ماهان محمد ماهان ، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 20 روز سن داره

ماه زندگی ما

شروع کار مامان

این روزها مامان خیلی غمگینه اونقدر غم توی دلش هست که نمی شه گفت چقدر! می دونی چرا ؟؟ اولین و آخرین علتش تویی!!!! من دیگه باید برم اداره .. مرخصی زایمان تموم شد و تو عزیزم داری شش ماهگی رو هم  پشت سر میزاری و من فکر میکنم هنوز خیلی کوچیکی برای این که به این زودی رها بشی ... ولی باور کن من هیچ چاره ای ندارم ... اولش خیلی برات دنبال مهد کودک بودم تا اینکه با زندایی آنیتا صحبت کردم و قرار شد مدتی بری اونجا و با هلیا حسابی شیطونی کنی تا ببینم بعد چی میشه ... باز این کمی خیالم و راحت کرد و کمی دغدغه هام و کمرنگ ... باز هر چی باشه شما توی محیط خونه هستی و از اینکه به زودی مهدکودک نمی ری دلم گرم شد... اما می دونم که مدت زیادی طول می...
15 آذر 1392

من و یاسمن و مهدی و مهسا

یاسمن و کاملا میشناسم ظهرها منتظرم که از مدرسه برگرده و بیاد حسابی باهام بازی کنه تا میاد دستامو  مشت میکنم تا بعلم کنه   یاسمن منو خیلی دوست داره گاهی هم حسابی فشارم میده هی میاد رومو مرتب میکنم انگار من عروسکم گاهی دستامو حسابی میکشه !! گاهی هم که مامان حواسش نباشه سفت میزنه روی باسنم ولی روی هم رفته دوست دارم همیشه خونه باشه ...   وقتی ظهرها کنار هم می خوابیم   من و مهدی خیلی خودمو براش لوس میکنم اینم من و مهسا وقتی مهسا باهام حرف میزنه همین طوری بهش زل میزنم و حرفاشو گوش می کنم آخه خیلی ارومه و صبوره من خیلی خوشم میاد اصلا منو فشار نمی ده.... اینقدر با من مهربونه همش مهد...
1 آذر 1392

پنج ماهگی

عسل شیرینم پنج ماه تموم شد مثل برق و باد گذشت و توی این مدت تو اینقدر شیرین و آروم بودی که غیر از شادی و هیجان چیز دیگه ای توی این مدت از توی خونه بودن نصیبم نشد ... مامان چند وقته دیگه باید بره سره کار ... هم خوشحاله که دلش برای اداره رفتن تنگ شده هم غمگینه چون تو رو باید بزاره مهد !! میدونم پسر خوبی هستی و مثل همیشه با همه چیز کنار میای .. در حال حاضر در جستجوی یک مهد خوب و نزدیک اداره هستم اما این روزهای تو ... وزن تو پایان پنج ماهگی ٧٢٠٠ و قدت ٦٦ بود از پنج ماهگی غذای کمکی و برات شروع کردیم چون رفلکس معده داشتی و دکتر گفت با شروع غذای کمکی معده ات زودتر سفت میشه و کمتر استفراغ میکنی خیلی خوش اخلاقی و خوش خنده منتظری کسی ب...
1 آذر 1392

تولد امسال مامان

خدا تو رو آفرید تا معجزه ببینم ....... مامان پارسال آرزو کرده بود که تو توی کنج دلش خونه کرده باشی و امسال تو فرشته نازم توی کنج خونه زندگیمون هستی حضور فیزیکی و قشنگت به جمع خانه ما گرمی خاصی داده و تو قشنگ ترین هدیه ای بود که مامانت توی این سالها از خداوند هدیه گرفته ... تو عالی ترین و بهترین هدیه بودی و تا آخرش هم بهترین خواهی بود .. امسال مامان توی دلش یکی از آرزوهاش سلامتی و خوشبختی آینده تو بود ... تو فرشته ناز زمینی که با قدوم قشنگت به زندگی مامان روشنی بخشیدی... ...
12 آبان 1392

من و هلیا

می دونید که من یه دختر دایی دارم که یکماه با من فاصله داره یعنی من یکماه و چهار روز ازش بزرگترم یه شب که رفته بودیم خونه دایی اینا ما رو خوابوندن کنار هم و ازمون عکس گرفتن اولش داشتم نگاش میکردم ولی بعدش تصمیم گرفتم بهش دست بزنم ببینم چه حوریه ! بعد کمی با هم درگیر شدیم یعنی هر کدوممون با زبون خودمون صحبت میکردیم و هیجانی شده بودیم بعد من داشتم واسه هلیا خودمو به نمایش میزاشتم اونم حسابی هیجانی نگام میکرد آخرشم برگشتم ببینم هلیا خوشش اومده یا نه ؟؟ فکر کنم ولی از من خوشش اومده بود این بود که من و هلیا با هم حسابی دوست شدیم !   ...
12 آبان 1392

چهارماهگی

تو وصل بودی به بهشت ... من وصل شدم به تو ... بهشت کشیده شد .... تا زیر پایم..... خوب دیگه واسه خودت مردی شدی عشقم ... اول از اینکه خیلی ناز میخوابی با اینکه اصلا دوست ندارم خواب باشی و همیشه بیداریتو دوست دارم ولی اونقدر خوشجل میخوابی که مجبور میشم دست به دوربین ببرم ... از نور زیاد بدت میاد .... یا باید دستت و بزاری روی چشمت یا اینکه ... پتو رو بکشی روی چشمت !! در ضمن این پتو رو خیلی دوست داری و خاله جونت برات خریده .... دیگه اینکه آینه رو دوست داری اگه بگیرمت یا بزارمت جلوی آیینه بی نهایت خوشحال میشی بسیار خود شیفته هستی دائم خودت و نگاه میکنی و ...
14 مهر 1392

حالا واسه اومدنت لحظه شماری میکنم

آره عزیزم آره پسرم حالا دیگه واسه اومدنت از شمارش هفته ها گذشتیم .. دیگه چیزی نمونده و اما حال این روزهای مامان ::: شکم عین خربزه نوک تیزه ... دائم باید مواظب باشم به جایی برخورد نکنی ... اونقدر شکمم اومده پائین که راه رفتن هم برام سخت شده ... میخوام توی خونه هر کاری بکنم باید مراقب شما باشم که بهتون آسیب نخوره .. خم و راست شدن دیگه اصلا تو کارم نیست .. نمی تونم حتی جورابامو پام کنم .... خلاصه عزیزم که دیگه حسابی بزرگ شدی ... می دونم تو گل پسرم مرد شدی ...حال مامان دوباره بد شده حالت تهوع و ویار اوایل دوباره اومده سراغم ... دستگاه گوارشم که حسابی بهم ریخته انگار شما اومدی روی معده مامان نشستی ... روی زمین نشستن که اصلا توی...
14 مهر 1392

پارک

چند وقت تصمیم داشتم با کالسکه به پارک ببرمت ... آخه پارک دیوار به دیوار خونه ماست ولی من حسابی تنبلی میکردم ... بلاخره دیروز عصر که یاسمن هم پیش ما بود با هم همت کردیم و راهی پارک بغل شدیم.. اولش که گذاشتمت توی کالسکه کلی گریه کردی و لبات و برچیدی و بغض کردی ... بعد که رسیدیم پارک و درخت ها و بچه ها و همه فضا رو دیدی انگار خوشت اومد که راهت می برند و تو هم نظاره میکنی ... خلاصه چند تا دور که زدیم و شما کلی دید زدی و یاسمن هم کلی از سواری دادن تو لذت برد خیلی راحت به خواب رفتی .. اونقدر خوابت عمیق بود که وقتی خونه رسیدیم و روی تخت گذاشتمت بازم به خوابت ادامه دادی ..   بعد کلی گریه و بغض کردن تازه تصمیم گرفتی و بی...
2 مهر 1392